تبليغاتX
رهایی
قدر شناسی همیشه به قدر تلاش نیست ، گاهی کم میاره کلام آدم از بیانو قلمش از نوشتن ، انقدر که اگه کم لطفی نبود ترجیح می داد نگه تا اینکه بگه و نتونه حق مطلبو کامل ادا کنه ... درست مثل آدمی که یکی بزرگترین هدیه دنیا رو بهش داده و نمی دونه به چه زبانی ... اون یکی می تونه بابالنگ دراز باشه که زندگی رو به یه آدم هدیه داده ... !!
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت22:59توسط ساجده عقیلی |
- دستاشو باز کرده بود و سرشو رو به آسمون بالا گرفته بود و با نگاهی  پر معنا ستاره ها رو تماشا می کرد ... یه لحظه وجودش پر از یه حس غریب شد ؛ یه حس ، پر از کودکی ، پر از رنگ کودکی... آخ که چقدر دلش تنگ این حس غریب بود ! 

- ستاره ها داشتن مثل بچگی ها بهش چشمک می زدنو نوید یه اتفاق خوبو بهش می دادن ... درست مثل اون موقعا که وقتی بهش چشمک می زدن یه اتفاق قشنگ براش می افتاد ؛ البته نوع اون اتفاقا با الآن خیلی فرق داشت ولی مطمین بود که به همون اندازه براش قشنگ و شادی آوره چون به همون اندازه که آرزوهاش بزرگ شدن خودشم ...

- مهم این بود که بعد از گذشت سالها این اولین باری بود که ستاره ها دوباره باهاش همراه شده بودن ... 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت22:9توسط ساجده عقیلی |
منو تو گم شده در یکدگر

مبارکباد

حلول عشق تمام تو در تمامت من ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت21:1توسط ساجده عقیلی |
     داشتم با خودم فکر می کردم چقدر خوب است که یک جایی هست که وقتی به قول خودم " بغض ناگفته های دلم می شکند " بیایم و تویش دردودل کنم ... ولی چه فایده ؟ آن ناگفته ای که حتی بتواند بغض شکن هم باشدپس واقعا ناگفته است و ناگفتنی ... ! حتی اینجا که قرار است مرهم ناگفته هایم باشد ؛ مرهم ... !

     ولی گاهی می زند به سرم که بیایم و تمام ناگفته هایم را بنویسم تا دیگر ناگفته نباشند ! ولی آن وقت من دیگر رازی ندارم و بزرگ نیستم !! آخه می دانید ؟ بچه که بودم با هم سن و سال های خودم می نشستیم و به تعداد رازهایی که در دلمان داشتیم به هم پز می دادیم ... خنده دار است ولی آن روزها آرزو داشتم یک رازی در دلم داشته باشم ! می دانید چرا ؟ چون فکر می کردم روزی که رازی بزرگ در دلم داشته باشم دیگر بزرگ شده ام !!! خبر نداشتم روزی می رسد که هم بزرگ شده ام و هم رازهای بیشماری دارم ولی حسرت آن روزهای کودکی ام را می خورم ... ولی خدایی حالا که دارم خوب فکر می کنم می بینم تصوری که در بچگی داشتم که این راز است که مرا بزرگ می کند واقعیت دارد چون در حقیقت همان رازها هم بودند که مرا بزرگ کردند ...

      واقعا چرا اینطوری است ؟ چرا ما آدمها تا بچه ایم آرزو داریم بزرگ شویم ؟ کارهای بزرگتر ها را تقلید می کنیم و ادای آنها را در می آوریم تا بلکه در چشم دیگران بزرگ جلوه کنیم ولی وقتی بزرگ می شویم حسرت بچگی هایمان را می خوریم ؟! چرا لذت هر چیزی را به موقع و در جای خودش نمی بریم ؟؟

      راست می گویند که زندگی دو نیمه دارد : نیمه ی اول در آرزوی نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول...

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت21:46توسط ساجده عقیلی |
تقدیم به کسی که بهار را دوست دارد ولی بدون خزان جدایی ، عشق را درک می کند ولی بدون عاشق دل شکسته ...

سکوت زیباست ولی عاشق را سکوت جایز نیست ،پس بشکن این سکوت مرگبار را ولبخندی را نثار آن کس کن که به لبخند تو دل خوش دارد ،

 قلبی را که بی تپش قلب تو نمی تپد خاموش مکن ، و نگاهی حاکی از عشق را به او تقدیم کن که اینگونه هدایا لذت بخش ترینند...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت23:43توسط ساجده عقیلی |
شاید آن لحظه که تو تنها این سر دنیا روی نیمکتی نشسته ای و همه ی آنچه نداری

کسی است ...

آن سر دنیا کسی تنها روی نیمکتی نشسته و همه ی آنچه ندارد

تویی...

                                      نیمکت های دنیا را بد چیده اند...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت23:22توسط ساجده عقیلی |
می خوام ازبابالنگ درازی بنویسم که اگرچه به اندازه اون لنگاش دراز نیست و به اندازه اون پول واسه تامین کردن تربچش نداره (آخه اون به جای جودی ابت تربچه داره )ولی یه دنیا داره پراز شوروهیجان که آدم باهاش پیر نمیشه(که این یه قلمش فقط به درد همون تربچش می خوره!)البته بی انصافی نباشه مام کم بهره نبردیم ازین دنیا ! نمونش امروز که قسمت شد و در معیت خودشو تربچش رفتیم کوه دربندو طبق معمول انقدر گفتیم و خندیدیم که برامون شد ازون لحظه هاکه می خوای بغلشون کنی( البته فقط  لحظه هاروها!)

 پشت سرشون میرمو ازینکه دستاشونو تو دست هم می بینم پر میشم از شادی. با اینکه قلباشون  وجبها با هم فاصله فیزیکی داره ! ولی هیچی حتی یه نیمچه ستونم نمی تونه بینشون فاصله بندازه ! شایدواسه اینه که به دور بودن از هموباهم بودن عادت دارن !

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت18:30توسط ساجده عقیلی |
تا حالا شده بخوای لحظه ها رو بغل کنی  ؟ لحظه هایی که فکر می کنی شاید دیگه هرگز تکرار نشن و تو هیچ کاری برای دایمی کردنشون نمی تونی بکنی ؛ انگار اون لحظه ها دارن می دون و هی از تو جلو می زنن و تو نمی تونی بهشون برسی تا محکم بگیریشونو نذاری در برن ! ولی اونا همیشه سرعتشون از تو بیشتره گاهی هم اونقدر سرعتشون زیاده که حتی عبورشون رو از کنار خودت حس نمی کنی و تا چشم باز می کنی می بینی که خاطره شدن و تو ازشون غافل بودی وقتی با اون لحظه ها و درون لحظه ها بودی ؛ اون وقته که دلت می خواد بعضی لحظه ها رو بغل کنی...!

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت22:13توسط ساجده عقیلی |
گاهی می خواهم از هیاهوی روزمره گی ها بگریزم و جایی را بیابم تهی از بودن و زیستن...در این لحظه هاست

که دوباره و دوباره زاده می شوم : 

لحظه های " رهایی " ...

لحظاتی که امید است ازین پس با این دل نوشته ها تجربه شان کنم

و شاید از همین حالا ...

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت20:18توسط ساجده عقیلی |