تبليغاتX
رهایی
درآمدی بر روزمرگی ها
   پیش داوری ها در افکار قالبی تعمیم می یابند و اساسا با فکر قالب ریزی شده ای ظاهر می شوند. هر تفکر مستلزم نوعی مقوله سازی است که با آن افراد تجربیات خود را دسته بندی می کنند. باوجود این گاهی این دسته بندی ها درست شکل نمی گیرند. فرد می تواند درباره موضوعی افکاری داشته باشد که بر اساس داده های مطمینی شکل نگرفته باشند، بلکه فقط بر اساس قصه و داستان و اقوال دیگران بنا شده باشند.این افکار اغلب بدون آنکه صحت و سقم آنها روشن گردد پخش می شوند . اینجاست که ما از خساست اصفهانی و مهمان نوازی شیرازی و...سخن می گوییم بی آنکه هرگز ارزش این کلیشه ها را سنجیده باشیم.

   "والتر لیپمن" که این واژه را در علوم اجتماعی وارد ساخت آن را در مورد حالت کلی و ساده شده ی نظرها به کار برد، به نظر این دانشمند افراد برای صرفه جویی و احتراز از زحمت اندیشیدن به هر جنبه از واقعیت، به افکار قالبی متوسل می شوند. وی به ویژه به این نکته تاکید دارد که تمایل انسان بر آن است که قضاوت خود را نه بر حسب چیزها که بر حسب تصوری که نسبت به آن چیزها دارد شکل دهد.

   بد نیست بیندیشیم چند درصد از تفکرات و حتی عقاید ما بر اساس همین نوع افکار است؟عقایدی که گاهی سنگ بنای زندگیمان را نیز بر پایه ی آنها بنا نهاده ایم و بر اساس آنها حتی در مورد دیگران نظر می دهیم یا بهتر است بگویم پیش داوری می کنیم...؟!

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت18:12توسط ساجده عقیلی |
بی من
پاییزی را می جویم که من در آن نباشم ...

+نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت22:23توسط ساجده عقیلی |
"با دیگران آنگونه رفتار کن که انتظار دارند با آنان رفتار شود."
  سرباز با دیدن او تکانی به خودش داد و از صندلی اش بلند شد و جایش را به او تعارف کرد، اوبا وجود خستگی ابتدا نگاهی به پشت سرش انداخت و وقتی یقین پیدا کرد که سرباز با اوست تعارفش را رد کرد ولی سرباز همچنان اصرار داشت این تعارف ها نظر بقیه را نیز جلب کرده بود، او که نگاه های مردم را حس می کرد بالاجبار تعارف را پذیرفت و روی صندلی نشست.احساس بدی داشت، سنگینی را روی قلبش احساس می کرد نمی توانست فکرش را متمرکز کند و مدام به این حرکت سرباز فکر می کرد در نهایت با خودش کنار آمد که بله من هم پیرشدم منتها خودم نمی فهمم، گذران زمان با آدم چه می کند و.......

 

  اجازه دهید این داستان ساده را تحلیل کنیم برای این کار ابتدا به این جملات خوب فکر کنید:

  "کلمات هیچ معنایی ندارند، بلکه معنی ها فقط در آدمها هستند. معانی مسبب پاسخها می شوند، آنها چیزهایی شخصی هستند و در درون ارگانیسم انسانند. معنی ها آموخته می شوند. آنها چیزی شخصی هستند و داراییهای ما محسوب می شوند. ما معنی ها را یاد می گیریم، بر آنها می افزاییم، آنها را نابود می کنیم، اما قادر به یافتنشان نیستیم. آنها در ما هستند نه در پیام. خوشبختانه ما معمولا افرادی را می یابیم گه معنی هایی مشابه معنی های ما دارند و در نتیجه با آنها می توانیم ارتباط برقرار کنیم. آنانی که با یکدیگر تشابه معنی دارند می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و اگر فاقد این تشابه باشند قادر به ارتباط با یکدیگر نیستند."

  اکنون می توانیم از یک جنبه دیگر به این داستان بنگریم:

   به سربازی بیندیشید که تازه خانه را به سمت محل خدمت ترک میکند، در ایستگاه اتوبوسی که بسیار به خانه شان نزدیک است می ایستد و بلافاصه اتوبوس وارد ایستگاه می شود و او روی اولین صندلی خالی می نشیند، در ایستگاه بعدی مردی سوار اتوبوس می شود سرباز به او نگاه می کند او مدام روی پا جابه جا می شود، در دو دستش پاکت است و چهره ای خسته دارد، سرباز با خود می گوید من که خسته نیستم بنابراین...

  این دو مرد دو معنی متفاوت از یک عمل واحد داشتند معنی مورد نظرسرباز لطفی بود که به دلخوری و ناراحتی مرد دوم انجامید اینست که اغلب به ساعتها وقت نیاز است تا مردم مشاهده کنند در مورد موضوعی به توافق رسیده اند زیرا از کلمات متفاوتی که دلالت بر چیز یکسانی دارند استفاده می کنند.

  حتی آن قانون طلایی نیز که می گوید: "با دیگران آن گونه رفتار کن که انتظار داری دیگران با تو رفتار کنند" باید اطلاح شود:

   "با دیگران آنگونه رفتار کن که انتظار دارند با آنان رفتار شود."

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت20:48توسط ساجده عقیلی |
بدون عنوان
  به سادگی بازگشتم به سادگی رفتنم، مدام در رفت و آمدیم، شاید تمام زندگی همین باشد رفت و آمد بین آدمها، بین قلب هاشان،بین افراط و تفریطشان.. رفت و آمد بین خودمان، بین آرزوهامان، بین خاطرات و دلتنگی ها و حسرت ها و......و همیشه رفت ها آسانتر از بازگشت ها...وچه دشوار است پذیرش این واقعیت که از قلبی بازگشت خوردی و دشوارتر آنکه آن قلب، قلب یک دوست باشد و دشوارتر اینکه عزیز باشد........

  می روم و می آیم از خانه جدید به زبانکده، به کلاس ویلنی که مرهم دلتنگی هایم است دلتنگی برای دانشکده، هم دانشکده ایها،کلاس ها، خستگی ها، خواب رفتن ها به محض حرف زدن استاد، کلاس دو در کردن ها، بی تابی برای تعطیلی و و و و دلم بسیار تنگ است و برای بسیار تنگ است بسیاری که در این مقال نمی گنجد....دلم برای یک همدل تنگ است...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت21:53توسط ساجده عقیلی |
آنچه شما خواسته اید
وقتی زندگی چیز زیادی به تو نمی دهد دلیل آن اینست که تو هم چیز زیادی از او نخواسته ای  چرا که زندگی همان چیزی را به تو می دهد که تو از آن خواسته ای پس متعالی بیندیش تا به والاترین ها برسی.
+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت17:8توسط ساجده عقیلی |
ىک بار زندگى کردن مانند هرگز زندگى نکردن است

آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد آگاهی ندارد ، زیرا زندگی یکبار بیش نیست و نمی توان آنرا با زندگیهای گذشته مقایسه کرد یا در آینده تصحیح نمود ... در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم ، مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود . اما اگر اولین تمرین زندگی ، خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی می نوان قايل شد؟                                          

 بنابراین فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است ...

+نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت13:21توسط ساجده عقیلی |
عروسک ها جان می گیرند*

تالار فردوسی در سال 87 میزبان نمایشی به نام "اپرای عاشورا" شد، نمایشی عروسکی که به زیبایی و با توانایی بسیار ماجرای عاشورا را به نمایش گذاشت.

پیش از آن هم اپرای عروسکی "مکبث" و "رستم و سهراب" به روی صحنه رفته است؛ شاید بیشتر ما بدانیم که کارگردان و به طور کلی مبدع اپرای عروسکی در ایران فردی است پرکار و پرتلاش و سرشار از امید که به گفته خودش شاید اگر این همه امیدواری در او نبود هرگز اپرای عروسکی به روی صحنه نمی رفت.

بهروز غریب پور در سال 1344 تئاتر را در سنندج شروع کرد و در سال 1346 اولین کارگردانی و طراحی صحنه را با به روی صحنه بردن "آرش کمانگیر" سیاوش کسرایی تجربه کرد و به عنوان سرپرست و کارگردان گروه تئاتر "شهاب" کارش را ادامه داد تا سال 1349 که وارد دانشگاه تهران شد.

او زمانی نمایش عروسکی را آغاز کرد که نمایش عروسکی در ایران از اعتبار چندانی برخوردار نبود؛ به مدت 9 سال مدیریت مرکز تئاتر عروسکی را بر عهده داشت و پس از چندین اجرای عروسکی همچون "بابابزرگ و تربچه"، "جوجه کلاغ و یک روباه" و "کارگاه 2" با اجرای موفق اپرای "رستم و سهراب" او، اپرای عروسکی در ایران متولد شد. به مناسبت حضور اثر اخیر غریب پور در جشنواره تئاتر فجر امسال با وی گفت و گویی انجام داده ایم که در پی می خوانید:

چرا نمایش عروسکی یا بهتر است بگویم اپرای عروسکی را انتخاب کردید؟

زمانی که من نمایش عروسکی را شروع کردم متأسفانه تصور عام چنین بود که نمایش عروسکی یک نمایش ساده برای کودکان است و من از همان سال های آغازین، تمام تلاشم را بر این متمرکز کردم که این نکته را به اثبات برسانم که نمایش عروسکی همانند نمایش زنده است و محدود کردن نمایش عروسکی به کودکان را ظلمی بزرگ در حق نمایش عروسکی می دیدم. در سال 68 یکی از آثار خودم را تحت عنوان "سفرسبز در سبز" در اصفهان به شیوه عروسکی روی صحنه بردم و آن را مقدمه ای می دانستم برای آشنا کردن مخاطبان با این زبان، که قادر است حتی مضامین و محتوای عرفانی را هم بیان کند.

به غیر از این فعالیت ها و تجارب سعی بر این داشتم که نمایش عروسکی از این سطحی که توسط خود من بوجود آمده فراتر برود تا این که به من پیشنهاد شد اپرای "رستم و سهراب" چاکناواریان را به روی صحنه ببرم. من هم از این فرصت برای پیاده کردن آرزوی دیرینه ام استفاده کردم و بر خلاف نظر مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی پیشنهاد کردم به جای این که زنده به روی صحنه برود به صورت عروسکی اجرا شود و این حرکت یعنی تولد اپرای عروسکی ایرانی که با "رستم و سهراب" آغاز شد، با "مکبث" و "عاشورا" ادامه پیدا کرد.

از نظر خود من ضروری نیست که هر اجرای عروسکی به شیوه من اجرا شود ولی من تمام تمرکزم را بر این مکتب گذاشتم که آن را نه تنها در ایران بلکه در جهان توسعه دهم و با 3 اثری که روی صحنه بردم دیدگاه جدیدی را در نمایش عروسکی دنیا آغاز کردم که نمایش عروسکی فقط محدود به کشورهای خاص نیست و منوط به این که همه قابلیت ها در گروه وجود داشته باشد می تواند در خدمت همه موضوع های بشری قرار بگیرد.

با توجه به آنچه گفته شد چه جایگاه و چه مشکلاتی برای نمایش عروسکی در ایران می بینید؟

کشور ما از نظر قابلیت ها و استعدادها برای نمایش عروسکی در سطح قابل قبولی قرار دارد مثلا سالن ویژه برای نمایش عروسکی و همچنین کارگردان های با استعداد. ولی از نظر عرضه کار متأسفانه در ایران این تلقی وجود دارد که کودک به هر چیزی رضایت می دهد و محتوا اهمیتی ندارد. بنابراین باید بگوییم که در نگاهمان به کودکان و نمایش کودک باید تجدید نظر هم در محتوا باشد و هم مخاطب شناسی.

در کل باید با نمایش های اصولی سطح دانش مخاطبان و زیبایی شناسی کودک را سامان داد و کودک را برای دنیایی بزرگتر آماده کرد.

با توجه به این که "رستم و سهراب" و "عاشورا" راجع به تمدن ایرانی و اسلامی است شما چه سنخیتی بین این امر و اپرا که یک روش غربی است می بینید؟

اولا ما حداقل از 500 سال قبل برای موضوعات مقدس قالبی از اجرا یعنی تعزیه را قبول کردیم که بسیار شبیه قالب اپرایی است، ثانیا گاهی ما از یک فناوری استفاده می کنیم و گاهی آن را به خدمت می گیریم تا تولید بومی داشته باشیم.

من تلاشم این بود که این تجربه غنی بشری را در خدمات بومی سازی و از نو جهانی کردن به کار گیرم. بنابراین نه تعارضی وجود دارد و نه تضادی؛ شما با خودکار تولید غربی می توانید شعر زیبای ایرانی بنویسید و یا با ساز غربی موسیقی ایرانی بنوازید. بنابراین چگونگی به کار گرفتن آن مهم است.

در اجرای بین المللی که داشتید نمایش ها چه تأثیری بر روی غربی ها داشت؟

در اجراهای بین المللی مخاطبان بسیار شگفت زده شدند و تحت تأثیر محتوای شعر فردوسی قرار گرفتند (در اجرای رستم و سهراب) با وجود این که تماشاگران شعر فردوسی را نمی فهمیدند ولی با دیدن نمایش متوجه فرهنگ غنی و پرقدرت ما می شدند.

شما در حال آماده کردن "اپرای مولوی" برای جشنواره بین المللی فجر امسال هستید، توضیحی پیرامون محتوای آن بدهید.

متن اپرا باید به شعر باشد، در مورد رستم و سهراب و عاشورا و مکبث کار آسان بود ولی در مورد مولوی نه، چرا که من می خواستم داستان زندگی مولوی به روایت خود مولوی باشد. بنابراین فقط یک راه پیش روی من بود، استفاده از اشعار خود مولوی برای بیان زندگی اش. لذا من از دفاتر شش گانه مثنوی و کلیات شمس تبریزی دیالوگ های اپرا را استخراج کردم.

استخراج دیالوگ ها طبیعتا سخت بود چون باید از یک داستان مفصل مثنوی فقط 2 بیت را استخراج می کردم و از داستان دیگر 4 بیت و این شعرها باید به گونه ای باشد که وقتی کنار هم قرار می گیرد قدرت بیان زندگی مولوی را داشته باشد. از حمله مغول شروع کردم تا زمانی که مولوی به اوج عشق و عرفان می رسد به طوری که برای این منظور حداقل 9 ماه تلاش شبانه روزی کردم که البته اندیشه ابتدایی به زمانی برمی گردد که شاگرد فریدون رهنما بودم و روی مولوی کار می کردم و امیدوارم که اپرای مولوی روی صحنه بیاید و میزان زحمتی که برای آن کشیده شده آشکار شود.

*مصاحبه در آذر ۸۸ انجام شده است.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت15:11توسط ساجده عقیلی |
مرد هزار داستان

شهرت پدیده عجیبی ست . دیر و سخت می آید و بالعکس آسان هم از میان می رود . ولی در مورد "حسینقلی مستعان" قضیه کمی تفاوت دارد ، او نیز به رسم روزگار دورانی را در اوج شهرت گذراند اما نه به این شهرت بالید و نه از کمرنگ شدن آن رنجید ...او برای دل خویش می نوشت و فقط همین انگیزه می تواند فردی را بر آن دارد که در طول زندگی اش هزار داستان کوتاه بنویسد و شهره به "مرد هزار چهره" شود .

    روزی که "گلاب آدینه" ، بازیگر نامی کشورمان ، و بهتر است بگویم فرزند "حسینقلی مستعان" ، تصمیم خودش را بنابر شروع فعالیت بازیگری را به پدر گفت او مخالفت کرد و چنین استنباط کرد که نمی خواهم در در جایی بنویسند "به اشتراک گلاب مستعان" ......

    شاید آدینه شدن "گلاب مستعان" ما را بر آن دارد که به تواضع و فروتنی "حسینقلی مستعان" و غلبه وی بر چرخ روزگار بیندیشیم که سربلند زیست و سر افراز در گذشت .

   "حسینقلی مستعان" در سال 1283 خورشیدی در تهران متولد شد و پس از اتمام دوره دبیرستان در دارالفنون ، مدتی در مدرسه علوم سیاسی به تحصیل پرداخت . وی کار روزنامه نگاری را از سال 1298 آغاز کرد و از 17 سالگی در روزنامه نیمه رسمی "ایران" فعالیت داشت و نخستین شعرها و داستان های کوتاه خود را در روزنامه های "نسیم شمال" ، "اتحاد" وروزنامه "ایران" منتشر کرد . قصه نویسی را از سال 1314 در مجله "مهرگان" با نام مستعار "ح . م . حمید" آغاز نمود او در کار ترجمه هم دست داشت ترجمه "بینوایان" اثر "ویکتور هوگو" که از جمله ترجمه های اوست یکی از بهترین ترجمه های بینوایان به شمار می رود و بهترین داستان وی نیز "امشب دختری می میرد" است که بارها از سوی نویسندگان بعدی مورد تقلید قرار گرفته است .

    با وجود تمامی این هنرها آنچه وی بیشتر پس از ترک این دنیا در سال 1361  بدان شهره است هنر پاورقی نویسی او می باشد.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت0:38توسط ساجده عقیلی |
58 سال تلاش بی وقفه!*

سپید موی آدربایجانی ، با لهجه شیرین ترکی از عشق به وطنش می گوید و ضمن اینکه تمامی ایران را زیبا و دوست داشتنی می داند علاقه ای خاص به تبریز ابراز میدارد.

فخرالدین فخرالدینی استاد عکاسی پرتره ، یکی از هنرمندان شهر هنر پرور تبریز است که روح هنر در تمامی اعضای خانواده او جریان دارد. نمایشگاهی از آثار پرتره ی دیروز و امروز او در خانه عکاسان ایران به نمایش در آمده است و ما به این بهانه به گفتگو با او می نشینیم . 

چرا عکاسی پرتره  را انتخاب کردید؟

پرتره یکی از شاخه های عکاسی است که در بین بقیه سبک های عکاسی پیش قدم بوده است. حتی سینما هم از عکاسی پرتره الهام گرفته است. در سینما نورپردازی خوب روی چهره نوعی پرتره گرایی است. بعضی از این عکس ها را هم من 55سال پیش گرفته ام. مطالعه ای که از بعضی اساتید بزرگ داشتم باعث شد که گرایش به پرتره پیدا کنم و در حدود 50سال تکنیک پرتره کار کردم.

چه تفاوتی بین عکاسی پرتره و سایر سبک های عکاسی می بینید؟

به عقیده من پرتره یکی از مهمترین ژانرهای عکاسی و نوعی شخصیت پردازی و واقع گرایی است. یعنی شخصیت آدم هرچه که هست به سادگی روی کاغذ عکاسی می آید و عکاس از شخصی که می خواهد عکس بگیرد باید بداند شخصیت او چگونه است و آنچه را که هست همانگونه ضبط کند .

با توجه به اینکه هر هنرمند حس خاص و متفاوتی نسبت به هنر خود دارد شما چه تعریفی از عکاسی دارید ؟

عکاسی نوعی ثبت زمان و حالت و بیان خوب برای بیننده است .

آیا شما بین زندگی یک عکاس با بقیه تفاوتی می بینید ؟

بله ، تفاوت زیادی وجود دارد ، دوربین یک عکاس همیشه در کنارش است و می تواند لحظاتی را ثبت کند که شاید دیگران آنها را نبینند .

به عقیده شما چقدر شخصیت یک سوژه روی عکسی که از او تهیه می شود تاثیر می گذارد؟

شخصیت افراد به عکاس کمک می کند. یک عکاس پرتره باید با توجه به شخصیت  سوژه عکس خود را تهیه کند و باید کاراکتر سوژه را بشناسد تا بتواند آنچه که هست را تا حدودی به بیننده منتقل کند .

 آیا تا به حال با یک دوربین برای عکاسی به استان آذربایجان قدم گذاشته اید ؟

من انسان طبیعت گرایی هستم و اتفاقا عکس های زیادی از آذربایجان گرفتم که حتی به نمایش هم گذاشته ام و خیلی سریع فروخته شدند . در کل من عاشق وطنم آذربایجان هستم و طبیعتی که دارد به عقیده ی من فوق العاده است البته همه جای ایران قشنگ است ولی آذربایجان یک طبیعت رویایی دارد که امکانات زیادی به یک عکاس می دهد .

با توجه به اینکه شما در یک خانواده هنری به دنیا آمده اید به نظرتان چقدر محیط خانواده در گرایش شما به هنر تاثیر گذاشته است؟

رشد و بالندگی من در یک خانواده هنرمند بوده است ، برادرم فرهاد ، موزیسین مشهوری است  و پدرم هم شاعر و عکاس بود ومن با هنر عکاسی از طریق پدر آشنا شدم ولی بعد، دوره های تخصصی را در آمریکا و اروپا گذراندم . البته من با هنر نقاشی هم آشنایی دارم و کارهایی هم دراین زمینه انجام داده ام .

*مصاحبه در مهر ۸۸ انجام شده است .

IMG_7478copy.jpg, hosted by TheImageHosting.com

فخرالدین فخرالدینی در کنار عکس برادرش فرهاد

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت23:21توسط ساجده عقیلی |
نقاشی بر بوم خاک

  بعد از مدت ها غیبتم حالا با مجموعه ای غنی از انواع ژانرهای خبری که در روزنامه همشهری استان های مختلف به قلم این حقیر چاپ می شه به سراغتون اومدم. مطمئنا نظرات و پیشنهادادتون خیلی به من کمک می کنه.

نقاشی بر بوم خاک

 هوای دل انگیز عصر پاییزی فضای گرم و صمیمانه مجموعه فرهنگی هنری صبا را گرمتر می کند و نسیم خنک مانده از باران صبحگاهی هنوز صورت را نوازش می دهد . از در چوبی و کلون دار می گذرم  و وارد حیاط مجموعه می شوم ، حوض های بزرگ وکوچک فیروزه ای در وسط حیاط مرا به خانه سلماسی تبریزمی برد و خاطرات سفر به یادماندنی تبریز را برایم زنده می کند ؛ بوی مشام نواز آب روی خاک هم فضای آشنای خانه مادربزرگ ها را در ذهنم بیدار می کند ؛ هنوز رد رنگ فیروزه ای حوض در چشمم به جا مانده است که وارد موزه می شوم و آثار سفالین فیروزه ای رنگ بانوان هنرمند تبریز در چشمانم برق می زند ؛ گروه هنرمندی که از خاک سفید آذربایجان بر بوم خاک نقش آفریده اند ، نقش  هایی که ریشه در فرهنگ و هنر ایران دارد .

   آثار به نمایش گذاشته شده از هنرمندان متفاوتی است . موزه را دور می زنم و مشتاق می شوم اطلاعات بیشتری پیرامون این گروه بدانم ، بعداز جستچوهای متوالی به دبیرخانه ی اجرایی می روم و با آقای علیجانی صحبت می کنم و مطالب مفیدی می شنوم : " این هنرمندان تبریزی به نام های شهناز اکبری ، ملیحه ژاله پور ، شمسی مقدومی ، روشنک محمدعلی ، تهمینه محبی ، فرشته ورقاییان 14 سال پیش با شروع کلاس های نقاشی روی سفال به استادی فریده تطهیری مقدم ، بنیانگذار موزه زنده ی سفال تبریز در مرکز هنرهای سنتی میراث فرهنگی آذربایجان شرقی با هنر سفالگری آشنا شدند و پس از مدتی گروه نقش و خاک را تشکیل دادند . موزه زنده سفال تبریز نخستین کارگاه ، آموزشگاه ، نمایشگاه و فروشگاه سفال بومی است که با همت هیئت مدیره و اعضای انجمن دوستداران سفال آذربایجان شرقی اداره می گردد ؛ نمایشگاه حاضز آثار با ارزشی در نمایشگاه دائم موزه زنده سفال تبریز دارند که معرف بهترین آثار هنرمندان سفالگر استان می باشد . "

    هنگام بازگشت بار دیگر به موزه سری می زنم و مجذوبانه آثار زیبا و هنرمندانه را نظاره می کنم و در آخر در حالیکه بوی خاک تبریزو حال وهوای آن شهر در سرم موج می زند مجموعه فرهنگی هنری صبا را ترک می کنم . 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت20:10توسط ساجده عقیلی |